سيد محمد باقر برقعى
426
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
سرى بىافسر و فرقى دريده * به جانان بسته جان ، وز خود بريده فرود آمد ز زين آن با جلالت * چو پيغمبر ز معراج رسالت چو ديد آن سرخروى پهنهء كين * پدر را گفت كاى نقش نخستين شدم سيراب از دست خداوند * فراتت را نباشم آرزومند چو آوردند تمثال پيمبر * برون از خيمه آمد دُخت حيدر روان شد سوى نعش برگزيده * به دنبالش زنان داغديده فغان و ناله چندان بركشيدند * كه پرده عرش اعظم را دريدند چنان زد صيحه ليلاى جگرخون * كه عقل ماسوى گرديد مجنون شهادت حضرت عباس عليه السّلام سوى خرگاه شد سالار با شاه * كه بدرود آورد با لشكر آه پس از بدرود اطفال جگرريش * طلب كردند آب از ساقى خويش همىدانم كه آن لبتشنه ميراب * بداد آن كودكان را وعدهء آب شه بىلشكر و سالار بىيار * روان شد سوى ميدان بهر پيكار تو گفتى كربلا دشت حُنَين است * علىّ عبّاس و پيغمبر حسين است ز جا شد كنده آن انبوه لشكر * نه سر پيدا ز پا ، نه پاى از سر به آب اندر شد آن ميراب هستى * چو سيل از كوهساران سوى پستى يم رحمت چو در نم شد شناور * خميد از پشت خنگ كوهپيكر كف كافيش پر بنمود در آب * كه سازد لعل خشك از آب سيراب به ياد تشنگان وادى غم * فراتش در نظر شد بحرى از سمّ به خود مىگفت باشد از ادب دور * كه من سيراب و شه از آب مهجور يكى خشكيده مشكى داشت با خويش * در آب افكند با امّيد و تشويش چو عزم خيمه كرد آن مير صفدر * نهنگآسا شناور شد تكاور گروهى جنگجو ز آن قوم گمراه * سر ره برگرفتندش به ناگاه